انتخاب
همگي به صف ايستاده بودند تا از آنها پرسيده شود. نوبت به او رسيد: دوست داري روي زمين چه كاره باشي؟ گفت:مي خواهم به ديگران ياد بدهم.درخواستش پذيرفته شد.
چشمانش را بست. ديد به شكل درختي در يك جنگل بزرگ درآمده است. با خود گفت:حتماً اشتباهي رخ داده ،من كه اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي كمر خود احساس كرد. با خود گفت: و اين چنين عمر من به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم.با فرياد غمباري سقوط كرد. با صدايي غريب كه از روي تنش بلند مي شد به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار كلاس شده بود...
***************************
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ ساعت 10:35 توسط ebrahim jamali
|
من که حیران ز ملاقات توام